خرید بک لینک

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت:چرا ای پادشاه!اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت: من الان به درون قصر می روم و می گویم یک لباس گرم برایت بیاورند.

نگهبان خوشحال شد و از پادشاه تشکّر کرد.امّا پادشاه به محض اینکه وارد قصر شد، وعده اش را فراموش کرد.صبح روز بعد، جسد یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که روی دیوار کنارش با خطی ناخوانا نوشته شده بود: ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم!اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد!

یکی از داستان های کوتاه و شگفت انگیز کتاب "من، منم".مترجم و گرد آور:امیر رضا آرمیون

برچسب: نویسنده: مهراد صادقی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 4:13

صفحه بندی