آرجی پولی را در دستگاه می اندازد تا چیپس تحویل بگیرد. اما چیپس سر راه پایین آمدن گیر می کند و آرجی هرچه تلاش می کند نمی تواند آن را پایین بیاورد. ناگهان در شیشه ی دستگاه تصویر غار خرسی را می بیند که همیشه مقدار زیادی خوراکی دارد.خرس خواب است و آرجی با وسایلی که دارد و با استفاده از هوشش بدون اینکه خرس از خواب بیدار شود، تمام خوراکی هارا از پشت خرس به دم غار می رساند و می خواهد برود که چیپسی را در کنار خرس می بیند. بر می گردد که چیپس را بردارد که ناگهان خوراکی دیگری را زیر دست خرس می بیند. آن را هم بر می دارد و می خواهد در آن را باز کند که تقی صدا می دهد و خرس بیدار می شود.

آرجی و خرس شروع به صحبت می کنند که ناگهان گاری خوراکی ها حرکت کرده، از کوه پایین می رود و به خیابان می رسد.ماشینی از روی گاری رد می شود و تمام خوراکی ها نابود می شود. خرس به آرجی حمله می کند و آرجی برای نجات یافتن به او قول می دهد که همان خوراکی ها را در عرض یک هفته برای او پیدا کند. اما در این راه با یک گروه از حیوانات آشنا می شود و آنها را فریب می دهد تا به او کمک کنند و ...
![]()
برچسب:
نویسنده: مهراد صادقی